تبليغاتX
به اميد فرداي بهتر

فال حافظ
-"فال نمی خوای ؟"
پسربچه فال فروش بود که با یه جعبه فال حافظ جلوم ایستاده بود ، نگاش کردم ، همون بود که می گفت پرندش رو فروخته ، قبلا هم بهمون فال فروخته بود ، دو تا سیصد تومن
برگشتم و جای خالیشو رو نیمکتمون نگاه کردم . . .
-"فال نمی خوای ؟"
دوباره پرسید ، سرم رو برگردوندم و گفتم . . . نه
و باز به نیمکتمون تکیه کردم
خدایا ، من فال می خواستم ولی نه روی نیمکت خالی
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388


مجنــون ...
معني انتظارو وقتي مي فهمي كه كسي رو داشته باشي كه منتظرش باشي
معني تنهايي رو وقتي مي فهمي كه كسي رو داشته باشي كه در نبودش تنها باشي
معني دلتنگي رو وقتي مي فهمي كه كسي رو داشته باشي كه تو تنهاييت انتظارش رو بكشي
تنها شد ، انتظار كشيد ، دلتنگ شد ، مجنون شد ...

و محنون به ليلـــــي تنهاييهاش رسيد ...



و اما بازی ...

شعر سرگذشت - سهراب سپهری


مي خروشد دريا.
هيچكس نيست به ساحل پيدا.
لكه اي نيست به دريا تاريك
كه شود قايق
اگر آيد نزديك.مانده بر ساحل
قايقي ريخته شب بر سر او،
پيكرش را ز رهي ناروشن
برده در تلخي ادراك فرو.
هيچكس نيست كه آيد از راه
و به آب افكندش.
و در اين وقت كه هر كوهة آب
حرف با گوش نهان مي زندش،
موجي آشفته فرا مي رسد از راه كه گويد با ما
قصة يك شب طوفاني را.
رفته بود آن شب ماهي گير
تا بگيرد از آب
آنچه پيوندي داشت.
با خيالي در خواب.
صبح آن شب، كه به دريا موجي
تن نمي كوفت به موجي ديگر،
چشم ماهي گيران ديد
قايقي را به ره آب كه داشت
بر لب از حادثة تلخ شب پيش خبر.
پس كشاندند سوي ساحل خواب آلودش
به همان جاي كه هست
در همين لحظة غمناك بجا
و به نزديكي او
مي خروشد دريا
وز ره دور فرا مي رسد آن موج كه مي گويد باز
از شبي طوفاني
داستاني نه دراز


نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388


وقتی بزرگ می شی ...
وقتی بزرگ می شی ، دیگه خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خونند دست تکون بدی .
وقتی بزرگ میشی ، خجالت می کشی دلت برای جوجه قمری هایی که مادرشون برنگشته شور بزنه. فکر می کنی آبروت می ره اگه یه روز مردم - همونهایی که خیلی بزرگ شده اند - دلشوره های قلبت رو ببینند و به تو بخندند.

وقتی بزرگ می شی ، دیگه خجالت می کشی پروانه هاي مرده ات رو خاك كني براشون مراسم روضه خوني بگيري و برای پرپر شدن گلت گريه كني.

وقتی بزرگ می شی، خجالت می کشی به دیگران بگی که صدای قلب انار کوچولو رو میشنوی و عروسی سیب قرمز و زرد رو دیده و تازه کلی براشون رقصیده ای.

وقتی بزرگ می شی ، دیگه نمی ترسی که نکنه فردا صبح خورشید نیاد ، حتی دلت نمی خواد پشت کوهها سرک بکشی و خونه ی خورشید رو از نزدیک ببینی .دیگه دعا نمی کنی برای آسمون که دلش گرفته، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکای آسمون رو پاک می کردی.

وقتی بزرگ می شی ، قدت کوتاه میشه ، آسمون بالا می ره و تو دیگه دستت به ابرا نمی رسه و برات مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرا ستاره ها چی بازی می کنند .اونا اونقدر دورند که تو حتی لبخندشونم نمی بینی و ماه - همبازیه قدیم تو - انقدر کمرنگ میشه که اگه تموم شب رو هم دنبالش بگردی پیداش نمی کنی.

وقتی بزرگ میشی ، دور قلبت سیم خاردار می کشی و در مراسم تدفین درختا شرکت می کنی و فاتحۀ تموم آوازها و پرنده ها رو می خونی و یه روز یادت می افته که تو سالهاست چشمات رو گم کردی و دستات رو در کوچه های کودکی جا گذاشتی. اون روز دیگه خیلی دیر شده ......

فردای اون روز تو رو به خاک میدند و می گند : " خیلی بزرگ بود . "


متنی از باران بهاری ...

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388


چه سهل و ساده

چند روز پيش ، خانم يوليا واسيلي يونا ، معلم سر خانه ي بچه ها را به اتاق کارم دعوت کردم. قرار بود با او تسويه حساب کنم.
گفتم : بفرماييد بنشينيد يوليا واسيلي يونا! بياييد حساب و کتابمان را روشن کنيم ، لابد به پول هم احتياج داريد اما ماشاءالله که چقدر اهل تعارف هستيد که به روي مبارکتان نمي آوريد ، خوب ، قرارمان با شما ماهي ٣٠ روبل
- نخير ۴٠ روبل !!
- نه ، قرارمان ٣٠ روبل بود ، من يادداشت کرده ام ، به مربي هاي بچه ها هميشه ٣٠ روبل مي دادم ، خوب ، دو ماه کار کرده ايد ، دو ماه و پنج روز ، درست دو ماه ، من يادداشت کرده ام ، بنابراين جمع طلب شما مي شود ۶٠ روبل ، کسر ميشود ٩ روز بابت تعطيلات يكشنبه ، شما که روزهاي يكشنبه با کوليا کار نميكرديد ، جز استراحت و گردش که کاري نداشتيد و سه روز تعطيلات عيد !

چهره ي يوليا واسيلي يونا ناگهان سرخ شد ، به والان پيراهن خود دست برد و چندين بار تكانش داد اما لام تا کام نگفت

- بله ، ٣ روز هم تعطيلات عيد ، به عبارتي کسر ميشود ١٢ روز ، ۴ روز هم که کوليا ناخوش و بستري بود ، که در اين چهار روز فقط با واري کار کرديد ، ٣ روز هم گرفتار درد دندان بوديد که با کسب اجازه از زنم ، نصف روز يعني بعد از ظهرها با بچه ها کار کرديد ، ١٢ و ٧ ميشود ١٩ روز ، ۶٠ منهاي ١٩ ، باقي ميماند ۴١ روبل ، هوم ، درست است؟

چشم چپ يوليا واسيلي يونا سرخ و مرطوب شد. چانه اش لرزيد ، با حالت عصبي سرفه اي کرد و کب بيني اش را بالا کشيد. اما ، لام تا کام نگفت !

- در ضمن ، شب سال نو ، يك فنجان چايخوري با نعلبكي اش از دستتان افتاد و خرد شد ، پس کسر ميشود ٢ روبل ديگر بابت فنجان ،البته فنجانمان بيش از اينها مي ارزيد يادگار خانوادگي بود اما ، بگذريم! بقول معروف: آب که از سر گذشت چه يك ني ، چه صد ني ، گذشته از اينها ، روزي به علت عدم مراقبت شما ، کوليا از درخت بالا رفت و کتش پاره شد ، اينهم ١٠ روبل ديگر ، و باز به علت بي توجهي شما ، کلفت سابقمان کفشهاي واريا را دزديد ، شما بايد مراقب همه چيز باشيد ، بابت همين چيزهاست که حقوق ميگيريد. بگذريم ، کسر ميشود ۵ روبل ديگر ، دهم ژانويه مبلغ ١٠ روبل به شما داده بودم

به نجوا گفت :
- من که از شما پولي نگرفته ام !
- من که بيخودي اينجا يادداشت نمي کنم
- بسيار خوب ، باشد
- ۴١ منهاي ٢٧ باقي مي ماند ١۴

اين بار هر دو چشم يوليا واسيلي يونا از اشك پر شد ، قطره هاي درشت عرق ، بيني دراز و خوش ترکيبش را پوشاند.
دخترك بينوا! با صدايي که مي لرزيد گفت :
- من فقط يك دفعه آن هم از خانمتان پول گرفتم ، فقط همين ، پول ديگري نگرفته ام
- راست مي گوييد ؟ مي بينيد ؟ اين يكي را يادداشت نكرده بودم ، پس ١۴ منهاي ٣ ميشود ١١ ، بفرماييد اينهم ١١ روبل طلبتان! اين ٣ روبل ، اينهم دو اسكناس ٣ روبلي ديگر ، و اينهم دو اسكناس ١ روبلي ، جمعاً ١١ روبل بفرماييد

و پنج اسكناس سه روبلي و يك روبلي را به طرف او دراز کردم. اسكناسها را گرفت ، آنها را با انگشتهاي لرزانش در جيب پيراهن گذاشت و زير لب گفت :

- مرسي

از جايم جهيدم و همانجا ، در اتاق ، مشغول قدم زدن شدم. سراسر وجودم از خشم و غضب ، پر شده بود . پرسيدم :

- بابت چه ؟ « مرسي » !!
- بابت پول .
- چرا ؟ « ! مرسي » ! !! آخر من که سرتان کلاه گذاشتم! لعنت بر شيطان ، غارتتان کرده ام! علناً دزدي کرده ام
- پيش از اين ، هر جا کار کردم ، همين را هم از من مضايقه مي کردند
- مضايقه مي کردند ؟ هيچ جاي تعجب نيست! ببينيد ، تا حالا با شما شوخي ميكردم ، قصد داشتم درس تلخي به شما بدهم ، هشتاد روبل طلبتان را ميدهم ، همه اش توي آن پاکتي است که ملاحظه اش ميكنيد! اما حيف آدم نيست که اينقدر بي دست و پا باشد؟ چرا اعتراض نميكنيد؟ چرا سكوت ميكنيد؟ در دنياي ما چطور ممكن است انسان ، تلخ زباني بلد نباشد؟ چطور ممكن است اينقدر بي عرضه باشد؟
به تلخي لبخند زد. در چهره اش خواندم : « آره ، ممكن است »

بخاطر درس تلخي که به او داده بودم از او پوزش خواستم و به رغم حيرت فراوانش ، ٨٠ روبل طلبش را پرداختم. با حجب و کمروئي ، تشكر کرد و از در بيرون رفت

به پشت سر او نگريستم و با خود فكر کردم : " در دنياي ما ، قوي بودن و زور گفتن ، چه سهل و ساده است "

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387


زندگی شاید همین باشد...
... ، بازم هیچی نگفت ، مثل همیشه حق رو به اون داد و معذرت خواهی کرد ، شاید فقط به این دلیل که نمی خواست دوباره اون اتفاق بیفته ، همیشه همینطور بود ، هیچ وقت خودش رو حق به جانب نگرفت ، لااقل برای اون ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387


نیلوفر همیشگی ...
چشمامو که باز کردم صورت خسته و مهربونش رو دیدم که بهم لبخند می زد ، سرخی چشماش نشون می داد که تمام شب رو بیدار بوده.
دستش رو از پیشونیم برداشت ،بهم گفت :خیلی تب داشتی ، مدام هذیون میگفتی ،خوشحالم که بهتر شدی.
یه قطره اشک که خوشحالیش رو فریاد میزد گوشه چشمش نشست.
دستم رو محکم فشار داد ، نتونست تحمل کنه ، بغضش شکست و چشمای خسته اش اشکی شد.
[...]
خودش بود ، نیلوفر همیشگی ...

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387


وصــــال
برگشت و دوباره اطرافش رو نگاه كرد ،خبري نبود ،صداي راننده باعث شد تا به سمت اتوبوس حركت كنه ،"كسي جا نمونه ،داريم حركت مي كنيم"
قرآن رو توي جيبش گذاشت و سوار اتوبوس شد .اتوبوس حركت كرد ،از پنجره بيرون رو نگاه مي كرد ، انگار خيلي منتظر بود ، اتوبوس وارد مسير شد و هنوز خبري ازش نبود .
اشكشو پاك كرد و قرآن رو از جيبش دراورد ،بازش كرد و آروم شد ...
هوا تاريك شده بود ،با دوستاش از ماشين پياده شدن و به سمت باجه بليط فروشي حركت كردن ، از جلي نگهبان رد شدن و وارد سينما شدن ، مجري تلويزيون داشت متن يك خبر فوري رو ميخوند "در اين سانحه رانندگي تمامي سرنشينان اتوبوس جان خود رو از دست دادند"
دوستش صداش كرد ،به سمت سالن سينما رفت ،با هم توي تاريكي سالن محو شدند ...
نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387


پرنده اي رو كه دوست داري ،رها نكن !!!
تنها پرنده اي كه داشت رو رها كرد ، پرنده پريد و رفت ،فكر مي كرده دوستي همه جا هست
ساعتها و روزها گذشت ، از پرنده خبري نبود
هر روز چشم به آسمون منتظر بود تا تنها پرنده اش برگرده و هيچ وقت نااميد نشد
پرنده هر روز اومد ،اما هيچ وقت روش نشد تا دوباره پيش اون بره ، زخمي شده بود ، خجالت زده بود ،با خودش مي گفت كاش نمي پريدم ...
و اون دو هيچ وقت همديگر رو نديدند ...
نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387


شما ؟
 ازم پرسيد : پشيمون نمي شي ؟
 گفتم : نه ، هيچوقت پشيمون نمي شم.
 گفت : منم همين طور.
 مثل هميشه ، فاصله ها كار خودشون رو كردند.
 دوباره ديدمش ،ازش پرسيدم : پشيمون نمي شي ؟
 كمي بهم نگاه كرد ، تو چشام خيره شد و پرسيد : شما ؟
 و من هنوز پشيمون نشدم ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387


همه با هم پيش به سوي انحطـــــاط

 "خدايا منو ببخش"
 "خدايا ما رو ببخش"
 "براي ظهور امام زمان دعا كنيد"
 "خدايا آقامون رو برسون"
 "و هزاران جمله ي ديگه كه شايد ناخواسته و بدون اين كه بفهميم مدام  تكرار مي كنيم ."

شب قدر و احيا مي ريم عبادت ، صبحش تو خيابون چشممون به ....
 از ازدياد ثروت داريم خفه مي شيم ، دم از خدا و پيغمبر مي زنيم ،فكر كرديم با اين حرفا خيلي ارزش پيدا مي كنيم
 همه مي دونيم داريم اشتباه مي كنيم ، من ، شما ، همه ، اما نمي خوايم قبول كنيم ، چون از ته دل دوستش نداريم.
 دم اذون اولين نفري هستيم كه پا تو مسجد مي ذاريم ، سجاده ي امام جماعت رو پهن مي كنيم ، اما اگه مستاجرمون يه روز اجاره خونه اش عقب بيفته روزگارش رو سياه مي كنيم.
 هيچ وقت نمي خوايم بفهميم ، آخه كارمون سخت ميشه ، اگه بفهميم مجبوريم خيلي چيزها رو انجام بديم كه شايد دمار از روزگارمون در بياد ،واسه همين خودمون رو مي زنيم به كوچه علي چپ
 تسبيح از دستمون نمي افته ، مدام صلوات و ذكر و دعا ، تازه اگه چشممون به كسي بيفته با آب و تاب و آه و ناله ...
 مدام ريا و ريا و ريا ، همه ، حتي شما ، تا حالا يه بار براي خدا كاري انجام داديم ؟!!
 به محض اين كه يه كار خوب مي كنيم مي گيم خدايا فلان كارو واسم بكن ، غافل از اين كه اگه ما كار خوبي كرديم خودش خواسته ، اون اين لطف رو به ما كرده ، باز ازش طلب هم داريم كه من فلان كردم ، بيا و فلان كن ، با همه معامله مي كنيم از جيب خودمون ، با خدا معامله مي كنيم از جيب خودش !!!!
 يك عده انسان به ظاهر مسلمون ولي يكي از يكي .....
 هميشه به همه گفتيم دروغ بده ، ولي هميشه هم دروغ گفتيم ، تو فيلم ، تو قصه ، تو روزنامه ، تو همه جا و به همه
 اما آخرش هم اونقــــــــــــــــــــــــدر بزرگوار هست كه همه ما رو ببخشه ، و همين هم همه ما رو پر رو كرده ، بي چشم و رو كرده

بي پايان ...

همه با هم پيش به سوي انحطـــــاط

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387